love



♥دخترک تنها♥

HoMe | eMaiL | Design | Profile






پسر وقتی سرسختی دختر را دید، انگشت شستش را بر سر انگشت اشاره اش گذاشت و با چشمان دریایی اش به چشمان سیاه دختر خیره شد و گفت: "اگه مال من بشی قول میدم باندازه یه سر انگشتم ضرر نکنی!
دختر صداقتش را دریافت و دل به دل دریاییش داد. پسر که در چشمان دختر رضایت را دید، با خوشحالی کودکانه ای فریاد کشید: "بالاخره دنیا مال من میشه!
و عشق آغاز شد!
عشقی که زبانزد همه شد و روز به روز اوج میگرفت. خوشی یک لحظه تنهایشان نمیگذاشت.
... اما این عاشقانه ها چقدر کوتاه بود.
آن روز، دختر کنار دریا نشست و به پسر که با بقیه در دریا مشغول به بازی و شوخی بود، خیره شد.
پسر از دختر می خواست که با او برود.
اما دختر بخاطر ترسی که از دریا داشت گفت:"من اینجا کنار دریا تماشاتون میکنم."
که ای کاش او هم رفته بود...
دل دختر شور می زد. مدام با خودش می شمرد:
این گلم... داداشی... پسرخاله... پسرک 10 ساله...
گلم... پسرخاله... داداشی... پسرک 10 ساله...
ای وای چی شد؟؟؟ دختر از جا پرید!
بدون اینکه بداند چه اتفاقی افتاده، به سمت راست دوید.
روی سنگ های کنار دریا، در منطقه ممنوعه، پدری دست پسر10ساله اش را گرفته بود تا دو مرتبه به سمت دریا کشیده نشود.
نگاه دختر به سمت دیگر چرخید.
پسر برایش دستی تکان داد و ... رفت زیر آب!
دختر هنوز نمیداند چه اتفاقی افتاده. منتظر بود تا پسر سرش را از آب بیرون آورد تا از او بپرسد.
چند لحظه ای گذشت... چرا زنان جیغ میکشند؟ چرا مردان فریاد میزنند؟
پس چرا گلم بیرون نمیاد...
دختر خود را به آب انداخت. اما ناگهان دستی یقه اش را گرفت و او را بیرون کشید.
دختر سیلی محکمی به گوش مرد نواخت... "بذار برم، نفسم زیر آبه..."
اما نگذاشتند... نگذاشتند که او هم با عشقش برود.
.... پسر پیدا نمیشد.  دختر رابه تخت بسته بودند.
آن همه داروی خواب آور و آرامبخش توان آرام کردن او را نداشتند. نمی خوابید... فریاد میزد که "چرا نذاشتید منم برم..."
2روز گذشت... بالاخره پسر پیدا شد؛ اما جسمی بی روح و سرد...
سینه اش را سنگ های دریا شکافته بود. دو شکاف بسیار عمیق. از آب که بیرون آمد، خون از بدنش بیرون زد.
دیگر خونی در این تن نبود. کبود و زخمی.
همه مراقب بودند دختر او را نبیند. اما ناگهان پارچه سفید از روی او کنار رفت...
"نه! گل من که اینقدر کبود نبود!" دیگر چیزی نفهمید. فقط می شنید که می گفتند: "دختر بیچاره تموم کرد!"
باز هم تخت و سرم و آرامبخش هایی که آرامش نمیکرد...
و امروز 21 شهریورماه، 5سال از آن روز تلخ می گذرد. دختر به عشقش می بالد. چون او یک قهرمان است.
او برای نجات جان پسرک 10 ساله جان خودش را فدا کرد. جانی که برای دختر خیلی عزیز بود.
اکنون سهم دختر از خوشبختی ای که پسر قولش را داده بود، شده غربت، شده تنهایی،  شده شاخه گل رزی که هر 5شنبه بر سر مزار پسر می گذارد و ... می رود!
حالا دختر 2چیز را خوب فهمیده:
یکی اینکه پسر آنقدر بزرگ بود که ضرر به این بزرگی در سر انگشت او جای نمیشد!
و دیگر اینکه دل خودش آنقدر کوچک است که عشق دیگری در آن جا نمی شود...


نظرات شما عزیزان:

sorena
ساعت0:46---15 خرداد 1391
salam.khili jaleb bod

sayeh
ساعت23:11---22 بهمن 1390
salam man chan rooze 1 weblog dorost kardam khoshhal misham ba ham tabadole link dashte bashim.dastani k gofti vaghei bood?

www.sayeh.1993.com

weblogame



سوگند
ساعت22:36---23 مهر 1390
سلام،خوبی؟شرمنده که این مدت وقت نکردم سربزنم.الان آپم زود بیا که منتظرتم

Dr.khoozan
ساعت23:42---7 مهر 1390
درود ماریا جان
از مطالبت خیلی خوشم اومد

کامنت گذاشتم که سر بزنی
نزنی


Dr.khoozan
ساعت23:42---7 مهر 1390
درود ماریا جان
از مطالبت خیلی خوشم اومد

کامنت گذاشتم که سر بزنی
نزنی


amir
ساعت8:59---24 شهريور 1390
salam azizam
mer30 ke weblogam sar zadi
on kari ham ke khasti anjam dadam
weblog hamon mesl haman deghat kardin


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها: <-TagName->
mariya | 21 / 6 / 1390برچسب:, | 1:0 |


Desiner: lady skin